<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>خاطرات یک طلبه</title>
		<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>خوشبختی یعنی شیطون و شکست بدی</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/خوشبختی-یعنی-شیطون-و-شکست-بدی</link>
			<pubDate>14:16:00 +0330 چهارشنبه، 24 دی 1399</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1163695@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;دیروز روز شلوغی داشتم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح کلاس ظهر امتحان بعد از ظهر کلاس تا غروب . شب اومدم خونه دوباره کلاس &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خستگی بدون شام خوردن خوابیدم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز قبلش : &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امتحان اخلاق داشتم تو فکرم بود تقلب کنم ! چون اگر درس می خوندم فرصتی برای انجام تکالیف کلاس هام نداشتم ! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک دفعه انگار یکی زد پشت گردنم گفت طلبه سر خودت و کلاه می زاری یا دهن شیطون شیرینی میدی ؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به معاون حوزه پیام دادم فردا امتحانم و حضوری میدم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرداش : &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با وجود تمام خستگی های کلاس صبح که البته با شیرینی همراه بود چطور آخه یکی از استاد ها نیومده بود همون که تکلیف ش و کامل ننوشته بودم برای همین اون یکی استاد عزیز دو کلاس و تدریس کرد خیلی خوشحال شدم ولی خب ناراحتم بودم آخه کلاس اون استاد هم خیلی جذاب بود تحلیل رسانه !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سمت حوزه راه افتادم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو تا سوال و بلد نبودم سر 20 دقیقه امتحانم و دادم و رفتم تا به کلاس بعديم برسم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سر راه یک گروه جهادی از پسر های نوجوان و دیدم که با سرگروه شون که یک سید بود داشتن می رفتن حرم ، سید درباره حرم حرف می زد چند تا امامزاده داره و اینا &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم هوای حرم و کرد &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو صحن حضرت عبدالعظیم علیه السلام نماز ظهر و عصرم و خوندم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب رسیدم خونه خسته خسته خوابیدم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز  : از اون توفیق ها برام حاصل شد &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اولین بار نماز شبم و کامل خوندم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید : &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید باورتون نشه اما احساس می کنم که یک سیلی محکم به شیطون زدم و شیرینی توفیق نماز شب و نماز خوندن تو صحن حضرت عبدالعظیم علیه السلام تو قلبم احساس کردم &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/خوشبختی-یعنی-شیطون-و-شکست-بدی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز روز شلوغی داشتم </p>
<p>صبح کلاس ظهر امتحان بعد از ظهر کلاس تا غروب . شب اومدم خونه دوباره کلاس </p>
<p>از خستگی بدون شام خوردن خوابیدم </p>
<p>روز قبلش : </p>
<p>امتحان اخلاق داشتم تو فکرم بود تقلب کنم ! چون اگر درس می خوندم فرصتی برای انجام تکالیف کلاس هام نداشتم ! </p>
<p>یک دفعه انگار یکی زد پشت گردنم گفت طلبه سر خودت و کلاه می زاری یا دهن شیطون شیرینی میدی ؟ </p>
<p>به معاون حوزه پیام دادم فردا امتحانم و حضوری میدم </p>
<p>فرداش : </p>
<p>با وجود تمام خستگی های کلاس صبح که البته با شیرینی همراه بود چطور آخه یکی از استاد ها نیومده بود همون که تکلیف ش و کامل ننوشته بودم برای همین اون یکی استاد عزیز دو کلاس و تدریس کرد خیلی خوشحال شدم ولی خب ناراحتم بودم آخه کلاس اون استاد هم خیلی جذاب بود تحلیل رسانه !</p>
<p>سمت حوزه راه افتادم </p>
<p>دو تا سوال و بلد نبودم سر 20 دقیقه امتحانم و دادم و رفتم تا به کلاس بعديم برسم </p>
<p>سر راه یک گروه جهادی از پسر های نوجوان و دیدم که با سرگروه شون که یک سید بود داشتن می رفتن حرم ، سید درباره حرم حرف می زد چند تا امامزاده داره و اینا </p>
<p>دلم هوای حرم و کرد </p>
<p>تو صحن حضرت عبدالعظیم علیه السلام نماز ظهر و عصرم و خوندم </p>
<p>شب رسیدم خونه خسته خسته خوابیدم </p>
<p>امروز  : از اون توفیق ها برام حاصل شد </p>
<p>برای اولین بار نماز شبم و کامل خوندم </p>
<p>شاید : </p>
<p>شاید باورتون نشه اما احساس می کنم که یک سیلی محکم به شیطون زدم و شیرینی توفیق نماز شب و نماز خوندن تو صحن حضرت عبدالعظیم علیه السلام تو قلبم احساس کردم </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/خوشبختی-یعنی-شیطون-و-شکست-بدی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/خوشبختی-یعنی-شیطون-و-شکست-بدی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1163695</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رمان میم مثل معجزه</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-3</link>
			<pubDate>13:31:00 +0330 شنبه، 5 بهمن 1398</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">882848@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&amp;#8230;..یک کارگاه جمع و جور با ترکیب قهوه ای و سفید ، یک سالن کوچیک مخصوص چوب بری که توش یک دستگاه بزرگ چوب بری بود &lt;br /&gt;یک سالن کوچیک تر که داخلش چوب ها رو با چسب و میخ و چکش به هم وصل می کردن یک سالن بزرگ هم که توش کارهای جزیی مثل رنگ زدن و کنترل کیفیت انجام میشد و چند تا پله مارپیچ می خورد و می رفت بالا و به یک اتاق شیک 50 متری که اتاق حنانه و آقای کاظمی بود می رسید ، یک حیاط بزرگ هم تو ورودی کارگاه بود که سمت چپش پر از الوار و تخته بود . 18 تا کارگر داشت و یک نگهبان ، همه شون باهم برادر و پسر عمو بودن ، آقای کاظمی پسر عمو بزرگه بود و تک فرزند بود اتاق منم یک اتاق کوچیک 9 متره با یک کامپیوتر و دو تا قفسه پرونده بود . این کارگاه بعد از 9 سال تازه دو ماه شده بود که شروع به کار کرده بود یادمه اولین روز کاری که اتاقم و برای اولین بار دیده بودم حسابی جا خوردم و اخم هام رفت تو هم دیوار ها سیاه بود و سقف تار عنکبوت بسته بود کامپیوتر و پرونده ها هم خاک خورده بودن ، آقا میثم که نگهبان و یک جورایی آبدارچی کارگاه بود متوجه اخم من شد و اومد پیش من بهم گفت که هنوز کسی فرصت نکرده اتاق من و تمییز کنه چون تازه کارگاه راه افتاده . آقا میثم 17 سالش بود و به خاطر عشق به ترکیه دو سال پیش با یک قاچاق بر هماهنگ می کنه و تا سر مرز ترکیه رو می ره اما از اون جایی که باباش آدم مهمی بوده و قبلا تو مجلس افغانستان کار می کرده قاچاق بر و مجبور می کنه تا میثم و دوستش و بر گردونه تهران از اون موقع دیگه میثم ادامه تحصیل و نداد و پی علاقه ش یا همون نقاشی رفت و بعد از راه افتادن کارگاه ، به اصرار برادر بزرگترش تو کارگاه پسر عموش مشغول به کار شد ، وقتی درباره تمییز کاری اتاق با آقای کاظمی مدیر یا همون آقا رضا صحبت کردم بهم گفت اگر خودت تمییزش کنی بهت صد تومن میدم ، منم از خدا خواسته قبول کردم ، چون کار سختی نبود و تازه حنانه هم کمکم می کرد بعد از تموم شدن تمییز کاری که تقریبا یک نصفه روز طول کشید به آقا میثم گفتم دیوار اتاقم و نقاشی کنه و یک بیت شعر از حافظ روش بنویسه ، مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‏آید*ز غم هجر مکن ناله و فریاد که من زده‏ام فالی و فریاد رسی می‏آید .&lt;br /&gt;#ادامه_دارد&lt;br /&gt;#قسمت_ششم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??&#8230;..یک کارگاه جمع و جور با ترکیب قهوه ای و سفید ، یک سالن کوچیک مخصوص چوب بری که توش یک دستگاه بزرگ چوب بری بود <br />یک سالن کوچیک تر که داخلش چوب ها رو با چسب و میخ و چکش به هم وصل می کردن یک سالن بزرگ هم که توش کارهای جزیی مثل رنگ زدن و کنترل کیفیت انجام میشد و چند تا پله مارپیچ می خورد و می رفت بالا و به یک اتاق شیک 50 متری که اتاق حنانه و آقای کاظمی بود می رسید ، یک حیاط بزرگ هم تو ورودی کارگاه بود که سمت چپش پر از الوار و تخته بود . 18 تا کارگر داشت و یک نگهبان ، همه شون باهم برادر و پسر عمو بودن ، آقای کاظمی پسر عمو بزرگه بود و تک فرزند بود اتاق منم یک اتاق کوچیک 9 متره با یک کامپیوتر و دو تا قفسه پرونده بود . این کارگاه بعد از 9 سال تازه دو ماه شده بود که شروع به کار کرده بود یادمه اولین روز کاری که اتاقم و برای اولین بار دیده بودم حسابی جا خوردم و اخم هام رفت تو هم دیوار ها سیاه بود و سقف تار عنکبوت بسته بود کامپیوتر و پرونده ها هم خاک خورده بودن ، آقا میثم که نگهبان و یک جورایی آبدارچی کارگاه بود متوجه اخم من شد و اومد پیش من بهم گفت که هنوز کسی فرصت نکرده اتاق من و تمییز کنه چون تازه کارگاه راه افتاده . آقا میثم 17 سالش بود و به خاطر عشق به ترکیه دو سال پیش با یک قاچاق بر هماهنگ می کنه و تا سر مرز ترکیه رو می ره اما از اون جایی که باباش آدم مهمی بوده و قبلا تو مجلس افغانستان کار می کرده قاچاق بر و مجبور می کنه تا میثم و دوستش و بر گردونه تهران از اون موقع دیگه میثم ادامه تحصیل و نداد و پی علاقه ش یا همون نقاشی رفت و بعد از راه افتادن کارگاه ، به اصرار برادر بزرگترش تو کارگاه پسر عموش مشغول به کار شد ، وقتی درباره تمییز کاری اتاق با آقای کاظمی مدیر یا همون آقا رضا صحبت کردم بهم گفت اگر خودت تمییزش کنی بهت صد تومن میدم ، منم از خدا خواسته قبول کردم ، چون کار سختی نبود و تازه حنانه هم کمکم می کرد بعد از تموم شدن تمییز کاری که تقریبا یک نصفه روز طول کشید به آقا میثم گفتم دیوار اتاقم و نقاشی کنه و یک بیت شعر از حافظ روش بنویسه ، مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‏آید*ز غم هجر مکن ناله و فریاد که من زده‏ام فالی و فریاد رسی می‏آید .<br />#ادامه_دارد<br />#قسمت_ششم<br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=882848</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>میم مثل معجزه</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/میم-مثل-معجزه</link>
			<pubDate>20:37:00 +0330 پنجشنبه، 3 بهمن 1398</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">882450@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&amp;#8230;..آقای کاظمی در حالی که یک پیرهن سفید مردونه دستش بود با تعجب داشت من و نگاه می کرد&lt;br /&gt;همون موقع حنانه هم رسید و در و محکم پشت سرش بست جوری که زمین زیر پام لرزید&lt;br /&gt;آقای کاظمی اول یکم جا خورد و بعد با خنده گفت : سالی که نکوست از بهارش پیداست&lt;br /&gt;همون موقع متوجه شدم بدون در زدن وارد اتاق مدیر شدم و با تعجب به پیرهن تو دستش نگاه کردم&lt;br /&gt;آقای کاظمی متوجه شد و گفت : نگران نباشید نمی خواستم لباس عوض کنم این و برای تولد دوستم خریدم&lt;br /&gt;خیالم راحت شد و به حنانه که سرش و انداخته بود پایین و اخم هاش تو هم بود اشاره کردم بشینه .&lt;br /&gt;رو مبل سفید رنگ اتاق نشستیم و آقای کاظمی بعد از یک تماس تلفنی اومد پشت میزش نشست&lt;br /&gt;مصاحبه خوب پیش رفت قرار شد من به عنوان حسابدار مشغول بشم و حنانه هم منشی شرکت بشه&lt;br /&gt;البته خیلی اصرار کردم تا حنانه قبول کنه حقم داشت ولی چه میشه کرد کار با حقوق بالا و نزدیک خونه مون کم پیدا میشد&lt;br /&gt;قرار شد من هفته ای یکبار بیام و حنانه یک روز در میون بیاد . دو ماه از اون روز گذشت و حنانه یک روز در میون کلاس زبان انگلیسی می رفت و منم به فعالیت های اجتماعیم می رسیدم تو اون دو ماه فقط همون روز اول اقای کاظمی رو دیدم و دیگه ندیدم ، امروز قرار بود نتیجه کنکورم بیاد استرس نداشتم چون هدفم دانشگاه نبود ، یک نگاه کلی به کارگاه انداختم #ادامه_دارد&lt;br /&gt;#قسمت_پنجم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/میم-مثل-معجزه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??&#8230;..آقای کاظمی در حالی که یک پیرهن سفید مردونه دستش بود با تعجب داشت من و نگاه می کرد<br />همون موقع حنانه هم رسید و در و محکم پشت سرش بست جوری که زمین زیر پام لرزید<br />آقای کاظمی اول یکم جا خورد و بعد با خنده گفت : سالی که نکوست از بهارش پیداست<br />همون موقع متوجه شدم بدون در زدن وارد اتاق مدیر شدم و با تعجب به پیرهن تو دستش نگاه کردم<br />آقای کاظمی متوجه شد و گفت : نگران نباشید نمی خواستم لباس عوض کنم این و برای تولد دوستم خریدم<br />خیالم راحت شد و به حنانه که سرش و انداخته بود پایین و اخم هاش تو هم بود اشاره کردم بشینه .<br />رو مبل سفید رنگ اتاق نشستیم و آقای کاظمی بعد از یک تماس تلفنی اومد پشت میزش نشست<br />مصاحبه خوب پیش رفت قرار شد من به عنوان حسابدار مشغول بشم و حنانه هم منشی شرکت بشه<br />البته خیلی اصرار کردم تا حنانه قبول کنه حقم داشت ولی چه میشه کرد کار با حقوق بالا و نزدیک خونه مون کم پیدا میشد<br />قرار شد من هفته ای یکبار بیام و حنانه یک روز در میون بیاد . دو ماه از اون روز گذشت و حنانه یک روز در میون کلاس زبان انگلیسی می رفت و منم به فعالیت های اجتماعیم می رسیدم تو اون دو ماه فقط همون روز اول اقای کاظمی رو دیدم و دیگه ندیدم ، امروز قرار بود نتیجه کنکورم بیاد استرس نداشتم چون هدفم دانشگاه نبود ، یک نگاه کلی به کارگاه انداختم #ادامه_دارد<br />#قسمت_پنجم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/میم-مثل-معجزه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/میم-مثل-معجزه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=882450</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رمان میم مثل معجزه</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-2</link>
			<pubDate>12:21:00 +0330 سه شنبه، 1 بهمن 1398</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">881893@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&amp;#8230;..به خاطر دویدن زیاد پاهام درد گرفته بود و هنوز نفسم سر جاش نیومده بود حنانه که رفت منم پشت سرش رفتم داخل . اون آقاهه که پشت فرمون بود حالا ماشین ش و پارک کرده بود و با قدم های آروم اومد سمت ما ، تعجب کرده بود که ما داخل اومده بودیم یک نگاه سوالی به ما انداخت &lt;br /&gt;گفتم : سلام ، برای آگهی تون اومدیم ، قرار مصاحبه داشتیم&lt;br /&gt;یک کم فکر کرد و بعد گفت : بله یادم اومد بفرمائید داخل من آقای کاظمی هستم &lt;br /&gt;این و گفت و رفت داخل ساختمون&lt;br /&gt;چشم هام از تعجب گرد شد و وقتی یاد حرف حنانه افتادم خندم گرفت یک نگاه بهش انداختم تعجب کرده بود و همین جوری که داشت حرص می خورد تق های دستش و می شکوند خواستم یکم اذیت ش کنم دستم و انداختم دور گردنش و یک جوری که مثلا خیلی ناراحتم گفتم : گریه نکن عمو جون دنیاست دیگه &lt;br /&gt;هنوز حرفم تموم نشده بود که حنانه یک لگد به ساق پام زد که دادم به هوا رفت &lt;br /&gt;با دلخوری گفتم : اون به تو چشمک زده چرا سر من خالی می کنه عجبا خب برو بگیرتت موندی تو خونه که چی بده کردم برات خواستگار پیدا کردم !&lt;br /&gt;این و گفتم و قبل از این که حنانه بخواد عکس العملی نشون بده از همون پله هایی که آقای کاظمی می رفت بالا رفتم بالا سریع در و باز کردم و رفتم داخل #ادامه_دارد &lt;br /&gt;#قسمت_چهارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??&#8230;..به خاطر دویدن زیاد پاهام درد گرفته بود و هنوز نفسم سر جاش نیومده بود حنانه که رفت منم پشت سرش رفتم داخل . اون آقاهه که پشت فرمون بود حالا ماشین ش و پارک کرده بود و با قدم های آروم اومد سمت ما ، تعجب کرده بود که ما داخل اومده بودیم یک نگاه سوالی به ما انداخت <br />گفتم : سلام ، برای آگهی تون اومدیم ، قرار مصاحبه داشتیم<br />یک کم فکر کرد و بعد گفت : بله یادم اومد بفرمائید داخل من آقای کاظمی هستم <br />این و گفت و رفت داخل ساختمون<br />چشم هام از تعجب گرد شد و وقتی یاد حرف حنانه افتادم خندم گرفت یک نگاه بهش انداختم تعجب کرده بود و همین جوری که داشت حرص می خورد تق های دستش و می شکوند خواستم یکم اذیت ش کنم دستم و انداختم دور گردنش و یک جوری که مثلا خیلی ناراحتم گفتم : گریه نکن عمو جون دنیاست دیگه <br />هنوز حرفم تموم نشده بود که حنانه یک لگد به ساق پام زد که دادم به هوا رفت <br />با دلخوری گفتم : اون به تو چشمک زده چرا سر من خالی می کنه عجبا خب برو بگیرتت موندی تو خونه که چی بده کردم برات خواستگار پیدا کردم !<br />این و گفتم و قبل از این که حنانه بخواد عکس العملی نشون بده از همون پله هایی که آقای کاظمی می رفت بالا رفتم بالا سریع در و باز کردم و رفتم داخل #ادامه_دارد <br />#قسمت_چهارم</p>
<p>#به_قلم_خودم</p>
<p>@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=881893</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رمان میم مثل معجزه</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-1</link>
			<pubDate>14:39:00 +0330 یکشنبه، 29 دی 1398</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">881465@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&amp;#8230;..با صدای کوبیده شدن در به خودمون اومدیم&lt;br /&gt;_ حنانه چقدر این آقاهه عصبی بود&lt;br /&gt;_ آره والا معلوم نبود سر چی اعصابش خورد شده که اومده سر ما خالی کنه&lt;br /&gt;_ بفرما ساعت 11 شد مثلا قرار بود 11 تو اتاق آقای کاظمی باشیم&lt;br /&gt;_ اگه اون شوخی رو با من نمی کردی الان دیر مون نشده بود&lt;br /&gt;من و حنانه همچنان داشتیم تو سر و کله هم می زدیم که یکهو با بوق یک ماشین هر دو تامون برگشتیم و پشت سرمون و نگاه کردیم من که حسابی ترسیده بودم یک آقای قد بلند که پیرهن چهارخونه سبز تنش بود پشت فرمون نشسته بود ، مکث کرد و به ما نگاه کرد با دستش اشاره کرد از جلوی در بریم کنار و یک چشمک به حنانه زد ! من و حنانه هنگ کرده بودیم ، حنانه که حرصش گرفته بود گفت&lt;br /&gt;_ زمزمه این جا کدوم دهاتیه اومدیم همشون مشکل دارن&lt;br /&gt;_ ول کن بیا بریم داخل تا نوبت مون رد نشده دیرمون شد&lt;br /&gt;_ اگه آقای کاظمی هم مثل این آقاهه باشه عمرا این جا کار کنم&lt;br /&gt;بهش نگاه کردم ابروم و انداختم بالا و گفتم : « کو من فرش قرمزی نمی بینم . »&lt;br /&gt;حنانه همون جوری که داشت حرص می خورد یک برو بابایی گفت و زود تر از من داخل رفت #ادامه_دارد&amp;#8230;&lt;br /&gt;#قسمت_سوم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??&#8230;..با صدای کوبیده شدن در به خودمون اومدیم<br />_ حنانه چقدر این آقاهه عصبی بود<br />_ آره والا معلوم نبود سر چی اعصابش خورد شده که اومده سر ما خالی کنه<br />_ بفرما ساعت 11 شد مثلا قرار بود 11 تو اتاق آقای کاظمی باشیم<br />_ اگه اون شوخی رو با من نمی کردی الان دیر مون نشده بود<br />من و حنانه همچنان داشتیم تو سر و کله هم می زدیم که یکهو با بوق یک ماشین هر دو تامون برگشتیم و پشت سرمون و نگاه کردیم من که حسابی ترسیده بودم یک آقای قد بلند که پیرهن چهارخونه سبز تنش بود پشت فرمون نشسته بود ، مکث کرد و به ما نگاه کرد با دستش اشاره کرد از جلوی در بریم کنار و یک چشمک به حنانه زد ! من و حنانه هنگ کرده بودیم ، حنانه که حرصش گرفته بود گفت<br />_ زمزمه این جا کدوم دهاتیه اومدیم همشون مشکل دارن<br />_ ول کن بیا بریم داخل تا نوبت مون رد نشده دیرمون شد<br />_ اگه آقای کاظمی هم مثل این آقاهه باشه عمرا این جا کار کنم<br />بهش نگاه کردم ابروم و انداختم بالا و گفتم : « کو من فرش قرمزی نمی بینم . »<br />حنانه همون جوری که داشت حرص می خورد یک برو بابایی گفت و زود تر از من داخل رفت #ادامه_دارد&#8230;<br />#قسمت_سوم</p>
<p>#به_قلم_خودم</p>
<p>@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=881465</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رمان میم مثل معجزه</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/می-14</link>
			<pubDate>19:31:00 +0330 شنبه، 28 دی 1398</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">881207@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&amp;#8230;&amp;#8230;جلوی آینه قدی اتاق خواب رو صندلی چرخ دارم نشستم یک کرم ضد آفتاب به صورتم زدم و دستم و بردم سمت رژلب قرمزم کمرنگ زدم رو لب هام احساس کردم رو لب هام سنگینی می کنه با دستمال مرطوب پاکش کردم چادرم و سر کردم و دوباره اومدم تو حال ، حنانه داشت تلوزیون نگاه می کرد ، با قدم های آروم رفتم سمتش و محکم زدم رو شونه ش ترسید ? ، وقتی به خودش اومد دوید دنبالم منم سریع صندلم و پوشیدم دویدم تو کوچه صداش میومد که می گفت : « زمزمه مگه دستم بهت نرسه !» تا حنانه کتونی ش و می پوشید منم آدرس کارگاه و دوباره یک نگاه انداختم ، صدای بسته شدن در خونه اومد ، انگار حنانه دست بردار نبود ! دوباره دوید دنبالم و منم یک پای دیگه قرض کردم و الفرار ، تا سر خیابون اصلی دنبالم کرد به نفس نفس افتاده بود منم دست کمی از حنانه نداشتم ، حنانه در حالی که نفس نفس می زد گفت :« خب مثل این که خدا می خواد زنده بمونی ، آدرس کارگاه و بخون بریم الان ساعت 11 میشه ! »&lt;br /&gt;این و که گفت یک لحظه به خودم اومدم و زدم زیر خنده دیگه داشت اشکم در می اومد ، حنانه حرص ش گرفته بود و چپ چپ نگام می کرد ، خندم و خوردم و گفتم : « حواس برای آدم نمی زاری که بدو که دیر مون شد همه ی این راهی که اومدیم و باید برگردیم و 10 دقیقه دیگه هم پیاده روی کنیم تا بتونیم ساعت 11 اون جا باشیم . » و خودم شروع کردم با سرعت تمام دویدن ، صدای حنانه از پشت سرم می اومد از چیز هایی که به ریش جد و آباد من می بست معلوم بود اگه دستش به من می رسید چیزی از موهای خرمایی رنگم نمی موند ? .&lt;br /&gt;بالاخره رسیدیم ، خیابون ابن سینا ولی پلاک نداره که ، کلا تو کوچه دو تا ساختمون بود ، با حنانه رفتیم و با تردید زنگ یکی از ساختمون ها رو زدیم در باز شد یک پسر کوچولوی تقریبا پنج شش ساله اومد و در و باز کرد حنانه بهش گفت : « خاله بابات و صدا می کنی .» اون پسر کوچولو رفت و یکم بعد یه آقای قد بلند و هیکلی مثل این بادیگارد ها اومد دم در ، من و حنانه از ترس یک قدم عقب برداشتیم ، به همون آقاهه با تردید گفتم : « ما دنبال کارگاه آقای کاظمی می گردیم کابینت سازی دارن آدرس این جا رو بهمون دادن برای آگهی استخدام اومدیم .» یک اخم غلیظ اومد رو پیشونیش و با دستش سالن رو به رو ، رو نشون مون داد و خودش برگشت داخل ساختمون.#ادامه_دارد&amp;#8230; &lt;br /&gt;#قسمت_دوم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/می-14&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??&#8230;&#8230;جلوی آینه قدی اتاق خواب رو صندلی چرخ دارم نشستم یک کرم ضد آفتاب به صورتم زدم و دستم و بردم سمت رژلب قرمزم کمرنگ زدم رو لب هام احساس کردم رو لب هام سنگینی می کنه با دستمال مرطوب پاکش کردم چادرم و سر کردم و دوباره اومدم تو حال ، حنانه داشت تلوزیون نگاه می کرد ، با قدم های آروم رفتم سمتش و محکم زدم رو شونه ش ترسید ? ، وقتی به خودش اومد دوید دنبالم منم سریع صندلم و پوشیدم دویدم تو کوچه صداش میومد که می گفت : « زمزمه مگه دستم بهت نرسه !» تا حنانه کتونی ش و می پوشید منم آدرس کارگاه و دوباره یک نگاه انداختم ، صدای بسته شدن در خونه اومد ، انگار حنانه دست بردار نبود ! دوباره دوید دنبالم و منم یک پای دیگه قرض کردم و الفرار ، تا سر خیابون اصلی دنبالم کرد به نفس نفس افتاده بود منم دست کمی از حنانه نداشتم ، حنانه در حالی که نفس نفس می زد گفت :« خب مثل این که خدا می خواد زنده بمونی ، آدرس کارگاه و بخون بریم الان ساعت 11 میشه ! »<br />این و که گفت یک لحظه به خودم اومدم و زدم زیر خنده دیگه داشت اشکم در می اومد ، حنانه حرص ش گرفته بود و چپ چپ نگام می کرد ، خندم و خوردم و گفتم : « حواس برای آدم نمی زاری که بدو که دیر مون شد همه ی این راهی که اومدیم و باید برگردیم و 10 دقیقه دیگه هم پیاده روی کنیم تا بتونیم ساعت 11 اون جا باشیم . » و خودم شروع کردم با سرعت تمام دویدن ، صدای حنانه از پشت سرم می اومد از چیز هایی که به ریش جد و آباد من می بست معلوم بود اگه دستش به من می رسید چیزی از موهای خرمایی رنگم نمی موند ? .<br />بالاخره رسیدیم ، خیابون ابن سینا ولی پلاک نداره که ، کلا تو کوچه دو تا ساختمون بود ، با حنانه رفتیم و با تردید زنگ یکی از ساختمون ها رو زدیم در باز شد یک پسر کوچولوی تقریبا پنج شش ساله اومد و در و باز کرد حنانه بهش گفت : « خاله بابات و صدا می کنی .» اون پسر کوچولو رفت و یکم بعد یه آقای قد بلند و هیکلی مثل این بادیگارد ها اومد دم در ، من و حنانه از ترس یک قدم عقب برداشتیم ، به همون آقاهه با تردید گفتم : « ما دنبال کارگاه آقای کاظمی می گردیم کابینت سازی دارن آدرس این جا رو بهمون دادن برای آگهی استخدام اومدیم .» یک اخم غلیظ اومد رو پیشونیش و با دستش سالن رو به رو ، رو نشون مون داد و خودش برگشت داخل ساختمون.#ادامه_دارد&#8230; <br />#قسمت_دوم</p>
<p>#به_قلم_خودم</p>
<p>@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/می-14">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/می-14#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=881207</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رمان میم مثل معجزه</title>
			<link>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه</link>
			<pubDate>11:17:00 +0330 شنبه، 28 دی 1398</pubDate>			<dc:creator>زمزمه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">881055@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&amp;#8230;..حوصله ام حسابی سر رفته بود خونه تنها بودم ، از وقتی بیدار شده بودم کار خاصی انجام نداده بودم مفید ترین کارم همون نماز صبح خوندنم بود ، زنگ زدم به حنانه بیاد خونه مون . قرار بود دوتایی به یک کارگاه کابینت سازی سر بزنیم . دیروز تو مسیر برگشت به خونه از رو دیوار مدرسه شماره آگهی استخدام ش و برداشته بودم . منشی و حسابدار می خواستن ، با حنانه هماهنگ کرده بودم رأس ساعت 11 اون جا باشیم .&lt;br /&gt;صدای زنگ خونه به صدا در اومد یک شال سفید انداختم سرم و با تونیک کالباسی که به زور تا سر زانوم می رسید رفتم دم در ، پرسیدم کیه و حنانه با صدای بلند جواب داد : « خود خودشم شوهر آینده ات .» از این که تو کوچه این قدر بی پروا و بامزه رفتار می کرد خندم گرفته بود در و باز کردم اومد داخل و با بند های کتونی ش مشغول شد ، یادمه اوایل با حنانه آب مون تو یک جوب نمی رفت و ازش فراری بودم اما الان این دختر بعد از سپیده و نسرین شده بود بهترین دوست من (: &lt;br /&gt;بیش تر موقع ها همین جوریه تعجبی هم نداره&lt;br /&gt;با یک تعارف کوچیک چادرش و پرت کرد بغل من و خودشم سریع پرید رو مبل های کرمی رنگ خونه و دراز کشید ، با لحن جدی گفت : « پس کو این ملیجک من که من و بخندونه دلم گرفت تو این خونه !» &lt;br /&gt;در حالی که یک لبخند کش دار رو صورتم بود بهش گفتم : « حنانه خانم جاش نیست واگرنه بهت می گفتم ملیجک کی هست .» &lt;br /&gt;این و گفتم و رفتم تو آشپزخونه با یک ظرف میوه بر گشتم و با لبخند رو به حنانه گفتم : « خودت و تقویت کن که تا چند دقیقه دیگه باید بریم .» &lt;br /&gt;حنانه با خنده یک چشمی گفت و منم رفتم آماده بشم #ادامه_دارد&amp;#8230; &lt;br /&gt;#قسمت_اول&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??&#8230;..حوصله ام حسابی سر رفته بود خونه تنها بودم ، از وقتی بیدار شده بودم کار خاصی انجام نداده بودم مفید ترین کارم همون نماز صبح خوندنم بود ، زنگ زدم به حنانه بیاد خونه مون . قرار بود دوتایی به یک کارگاه کابینت سازی سر بزنیم . دیروز تو مسیر برگشت به خونه از رو دیوار مدرسه شماره آگهی استخدام ش و برداشته بودم . منشی و حسابدار می خواستن ، با حنانه هماهنگ کرده بودم رأس ساعت 11 اون جا باشیم .<br />صدای زنگ خونه به صدا در اومد یک شال سفید انداختم سرم و با تونیک کالباسی که به زور تا سر زانوم می رسید رفتم دم در ، پرسیدم کیه و حنانه با صدای بلند جواب داد : « خود خودشم شوهر آینده ات .» از این که تو کوچه این قدر بی پروا و بامزه رفتار می کرد خندم گرفته بود در و باز کردم اومد داخل و با بند های کتونی ش مشغول شد ، یادمه اوایل با حنانه آب مون تو یک جوب نمی رفت و ازش فراری بودم اما الان این دختر بعد از سپیده و نسرین شده بود بهترین دوست من (: <br />بیش تر موقع ها همین جوریه تعجبی هم نداره<br />با یک تعارف کوچیک چادرش و پرت کرد بغل من و خودشم سریع پرید رو مبل های کرمی رنگ خونه و دراز کشید ، با لحن جدی گفت : « پس کو این ملیجک من که من و بخندونه دلم گرفت تو این خونه !» <br />در حالی که یک لبخند کش دار رو صورتم بود بهش گفتم : « حنانه خانم جاش نیست واگرنه بهت می گفتم ملیجک کی هست .» <br />این و گفتم و رفتم تو آشپزخونه با یک ظرف میوه بر گشتم و با لبخند رو به حنانه گفتم : « خودت و تقویت کن که تا چند دقیقه دیگه باید بریم .» <br />حنانه با خنده یک چشمی گفت و منم رفتم آماده بشم #ادامه_دارد&#8230; <br />#قسمت_اول</p>
<p>#به_قلم_خودم</p>
<p>@اداره آموزش و فرهنگ سازی فضای مجازی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zemzema.kowsarblog.ir/رمان-میم-مثل-معجزه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zemzema.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=881055</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
