خاطرات یک طلبه

  • خانه 
  • zeinabmohammadimm@gmail.com 
  • ورود 

رمان میم مثل معجزه

29 دی 1398 توسط زمزمه
??…..با صدای کوبیده شدن در به خودمون اومدیم _ حنانه چقدر این آقاهه عصبی بود _ آره والا معلوم نبود سر چی اعصابش خورد شده که اومده سر ما خالی کنه _ بفرما ساعت 11 شد مثلا قرار بود 11 تو اتاق آقای کاظمی باشیم _ اگه اون شوخی رو با من نمی کردی الان دیر… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان میم مثل معجزه

28 دی 1398 توسط زمزمه
??……جلوی آینه قدی اتاق خواب رو صندلی چرخ دارم نشستم یک کرم ضد آفتاب به صورتم زدم و دستم و بردم سمت رژلب قرمزم کمرنگ زدم رو لب هام احساس کردم رو لب هام سنگینی می کنه با دستمال مرطوب پاکش کردم چادرم و سر کردم و دوباره اومدم تو حال ، حنانه داشت… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان میم مثل معجزه

28 دی 1398 توسط زمزمه
??…..حوصله ام حسابی سر رفته بود خونه تنها بودم ، از وقتی بیدار شده بودم کار خاصی انجام نداده بودم مفید ترین کارم همون نماز صبح خوندنم بود ، زنگ زدم به حنانه بیاد خونه مون . قرار بود دوتایی به یک کارگاه کابینت سازی سر بزنیم . دیروز تو مسیر برگشت به… بیشتر »
 نظر دهید »
دی 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        

خاطرات یک طلبه

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس