خاطرات یک طلبه

  • خانه 
  • zeinabmohammadimm@gmail.com 
  • ورود 

رمان میم مثل معجزه

05 بهمن 1398 توسط زمزمه
??…..یک کارگاه جمع و جور با ترکیب قهوه ای و سفید ، یک سالن کوچیک مخصوص چوب بری که توش یک دستگاه بزرگ چوب بری بود یک سالن کوچیک تر که داخلش چوب ها رو با چسب و میخ و چکش به هم وصل می کردن یک سالن بزرگ هم که توش کارهای جزیی مثل رنگ زدن و کنترل کیفیت… بیشتر »
 نظر دهید »

میم مثل معجزه

03 بهمن 1398 توسط زمزمه
??…..آقای کاظمی در حالی که یک پیرهن سفید مردونه دستش بود با تعجب داشت من و نگاه می کرد همون موقع حنانه هم رسید و در و محکم پشت سرش بست جوری که زمین زیر پام لرزید آقای کاظمی اول یکم جا خورد و بعد با خنده گفت : سالی که نکوست از بهارش پیداست همون… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان میم مثل معجزه

01 بهمن 1398 توسط زمزمه
??…..به خاطر دویدن زیاد پاهام درد گرفته بود و هنوز نفسم سر جاش نیومده بود حنانه که رفت منم پشت سرش رفتم داخل . اون آقاهه که پشت فرمون بود حالا ماشین ش و پارک کرده بود و با قدم های آروم اومد سمت ما ، تعجب کرده بود که ما داخل اومده بودیم یک نگاه… بیشتر »
 نظر دهید »
بهمن 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    

خاطرات یک طلبه

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس