??…..آقای کاظمی در حالی که یک پیرهن سفید مردونه دستش بود با تعجب داشت من و نگاه می کرد همون موقع حنانه هم رسید و در و محکم پشت سرش بست جوری که زمین زیر پام لرزید آقای کاظمی اول یکم جا خورد و بعد با خنده گفت : سالی که نکوست از بهارش پیداست همون…
بیشتر »